۲۰ روش ایده پردازی

پیش فرض در فیلمنامه نویسی
شهریور ۲۴, ۱۳۹۶
نمایش همه

نویسنده: جیمز اسکات بل
مترجم: محمد گذرآبادی
همه‌ی داستان‌ها از یک جرقه‌ی اولیه در ذهن نویسنده آغاز می‌شوند. اما بسیاری از داستان ها از همان آغاز محکوم به شکست‌اند. از آنجا که همه‌ی ایده‌ها به یک اندازه باارزش نیستند، برای یافتن بهترین پیرنگ‌ها باید صدها ایده تولید کنید و آنگاه بهترین‌ها را برای پرورش انتخاب نمایید.
قبل از به‌کار‌گیریِ بیست روش اصلی برای رسیدن به ایده‌های داستانی، باید با فردی که قرار است این ایده‌ها را به طلایِ داستان تبدیل کند ــ یعنی خودتان ــ قدری بیشتر آشنا شوید.
نقطه ی شروع برای یافتن پیرنگ‌ها همینجاست.
یک بار از ویلیام سارویان (William Saroyan) در باره ی اسم کتاب بعدی‌اش سؤال شد. جواب داد «هنور اسمی ندارم و داستانی هم ندارم. چیزی که دارم یک ماشین تحریر، مقداری کاغذ سفید و خودم است و همین‌ها برای نوشتن یک رمان کفایت می‌کند.»
به همین دلیل است که آثار سارویان تا این حد بکر و تازه به نظر می‌رسند. او به این پند قدیمی که می‌گوید چیزی را بنویس که می‌دانی راضی نمی‌شد. او خیلی زود فهمید که کلید اصالت و دست اول بودن این جمله است: خودت را بنویس یا چیزی را بنویس که هستی.
اگر مثل سارویان، به اعماق قلب و روح خود نفوذ کنید، به چشمه‌ی جوشانی از ایده‌ها دست خواهید یافت. به علاوه، نوشته‌ی شما زنده خواهد بود و داستان‌های شما این شانس را خواهند داشت که مخاطبان را عمیقاً تکان دهند.
نگاهی به درون
همه‌ی نویسنده‌ها باید گهگاه نگاهی دقیق به درون خودشان بیندازند. قبل از پرورش داستان بعدی خود، به پرسش‌های زیر پاسخ دهید. با این کار به چیزی می‌رسید که من آن را «صافی شخصیت» می‌نامم، که از طریق آن می توانید پیرنگ‌های اصیل و دست اول با شخصیت‌های جالب خلق کنید:
در دنیا به چه چیزی بیش از همه اهمیت می‌دهید؟
اگر دست خودتان باشد، در آگهی فوت‌تان چه می‌نویسید؟
ظاهر شما چگونه است؟ چه احساسی نسبت به آن دارید؟ چه تأثیری بر شما دارد؟
از چه چیزی بیش از همه می‌ترسید؟
مهم‌ترین نقاط قوت شخصیت شما کدام است؟
بزرگ‌ترین ضعف‌های شما کدام است؟
در چه کاری خوب هستید؟ دوست داشتید در چه کاری خوب باشید؟
اگر قادر به انجام کاری بودید که می‌دانستید با موفقیت همراه خواهد بود، چه کاری را انتخاب می‌کردید؟
سه رخداد از دوران کودکی که نقش تعیین‌‌کننده‌ای در شکل‌گیریِ شخصیتِ فعلی شما داشته‌ کدام است؟
چه عادت‌های آزاردهنده‌ای دارید؟
چه رازی در زندگی شما هست که امیدوارید هرگز فاش نشود؟
فلسفه‌ی زندگی شما چیست؟
پاسخ دادن به این پرسش‌ها دریچه‌ای را به درون روح شما می‌گشاید. از آن جایگاه، بهتر می‌توانید ایده‌های داستانی خود را ارزیابی کنید. آیا داستانی که در سر دارید روی نقطه‌ی حساسی در درون شما انگشت می‌گذارد؟ اگر جواب منفی است، چرا باید آن را بنویسید؟
فرزانگان از قدیم گفته‌اند «خودت را بشناس»، توصیه‌ای که هنور هم پند خوبی است. خصوصاً برای نویسندگان. اگر به شناخت حقیقی و صادقانه از خودتان برسید، اگر با شور و حرارت بنویسید، اگر به موضوعات مهم بپردازید، خواهید دید که نوشته‌تان نه فقط بکر و تازه، بلکه شادی‌آور و فرح‌بخش خواهد بود. شما خودتان را دارید. و همین کافی است که نوشتن را آغاز کنید.
در جستجوی ایده‌ها
هر ایده‌ای ارزش نوشتن ندارد. چرا باید شش ماه، یک سال ــ ده سال! ــ را صرف پروراندن داستانی کنید که نه مخاطب، نه ویراستار و نه کارگزار اهمیتی به آن نخواهد داد؟
گوش کنید: شما وقتی برای تلف کردن روی داستان‌های میان‌مایه و معمولی ندارید.
پس چه می‌کنید؟ چگونه به ایده‌ای چنان جذاب می‌رسید که تقریباً به تنهایی قادر است نظر مخاطبان را جلب کند؟ باید صدها ایده تولید کنید، هر کدام که شما را نمی‌گیرد دور بریزید، و آنگاه آنچه باقی می‌ماند را پرورش دهید.
در ادامه می‌خواهم بیست راه برای رسیدن به صدها ایده‌ی داستانی به شما معرفی کنم. اما قبل از آن، چند قانون:
زمان ثابتی را به خلق ایده اختصاص دهید.
در موقعیتی راحت و آسوده قرار گیرید، در جایی آرام و بی‌صدا که به تخیل شما اجازه‌ی پرواز می‌دهد.
سی دقیقه زمانِ بلاانقطاع را به این کار اختصاص بدهید.
یک یا چند تمرین زیر را انتخاب کنید. دستور عمل‌ها را بخوانید.
ابتدا به تخیل‌تان اجازه بدهید به هر چیزی که دوست دارد بپردازد، و همه چیز را روی کاغذ (یا در کامپیوتر) ثبت کنید.
مهم‌ترین قاعده: هرگز، تکرار می کنم، هرگز خودتان را سانسور نکنید. ذهن ویرایشگر خود را وارد چرخه نکنید. فقط اجازه بدهید ایده‌ها به هر شکل و در هر قالبی که دوست دارند سرریز شوند. هیچ چیز را قضاوت نکنید.
کیف کنید. تا حد ممکن تفریح کنید. حتی اجازه دارید بخندید.
تمام ایده‌های‌تان را ذخیره کنید.
بعد از دو یا سه جلسه، وقت آن است که ایده‌ها را ارزیابی کنید.
۱۰)این فرایند را هر چند بار که دوست دارید تکرار کنید.
و همیشه به یاد داشته باشید که: اگر قرار است به سفری هزار کیلومتری بروید، به غذای زیادی نیاز دارید. پس در حین انجام این تمرین‌ها به اندازه‌ی کافی غذا بخورید.
بیست روش برای رسیدن به صدها ایده
در اینجا با بیست روش سریع، ساده و مفرح برای رسیدن به ایده‌های بکر داستانی آشنا می‌شوید.
بازیِ «چه خواهد شد اگر…؟»
این احتمالاً قدیمی‌ترین، و همچنان بهترین، بازیِ خلاقه برای نویسندگان است. اصالت و دست اول بودن چیزی نیست جز پیوند زدنِ عناصر آشنا به شیوه‌های ناآشنا. بازیِ چه خواهد شد اگر باعث می‌شود ذهن ما به شیوه‌ای فکر کند که منجر به چنین پیوندهایی می‌گردد.
بازیِ «چه خواهد شد اگر…؟» را می توان در هر مرحله‌ای از فرایند نویسندگی به کار گرفت، اما به‌ویژه برای یافتن ایده مفید است. ذهن خود را طوری تربیت کنید که بر اساس چه خواهد شد اگر فکر کند، در این صورت برایتان حقه‌های حیرت‌انگیری سوار خواهد کرد.
مثلاً وقتی مطلب جالبی می‌خوانید، از خودتان بپرسید «چه خواهد شد اگر…؟» و اجازه بدهید همه‌ی انواع ارتباط‌ها و پیوندها شکل بگیرند.
برای یک هفته کارهای زیر را انجام دهید:
روزنامه بخوانید و با هر مقاله‌ای که روبرو می‌شوید از خودتان بپرسید «چه خواهد شد اگر…؟»
هر برنامه یا تبلیغ تلویزیونی که تماشا می‌کنید، بپرسید «چه خواهد شد اگر…؟»
اجازه بدهید ذهن‌تان آزادانه حرکت کند.
پرسش‌های چه خواهد شد اگر را فهرست کنید.
فهرست را فعلاً کنار بگذارید و چند روز بعد سراغ آن بروید. هر کدام که جالب به نظر می‌رسد را بردارید و چند کلمه بیشتر در باره‌ی آن بنویسید. داستان بعدی شما ممکن است از همین جا آغاز شود.
۲٫ عناوین
عنوان یا اسمی جذاب بسازید، و آنگاه داستانی بنویسد که با آن جور در بیاید.
شاید این روش مضحک به نظر برسد ولی عنوان یا اسم باعثِ متمرکز شدن تخیل و جستجو برای یافتن داستان می‌شود.
عناوین را می‌توانید از منابع مختلفی چون شعر، نقل قول‌ها، و کتاب مقدس بگیرید. جملات قصار از افراد سرشناس را بردارید و عبارت‌های جالب را یادداشت کنید. چند کلمه‌ را به شکلی تصادفی از فرهنگ لغت انتخاب و آنها را با هم ترکیب کنید. ایده‌های داستانی در اطرافتان شروع به فوران می‌کنند.
سطر اول رمان‌ها را بردارید و یک عنوان بسازید. رمان نیمه‌شب نوشته‌ی دین کونتز (Dean Koontz) اینگونه آغاز می‌شود: «جانیس کپشو دوست داشت شب‌ها بدود.» با این سطر چه می‌شود کرد؟ احتمالاً کارهایی مثل این: شب‌ها می دود. دونده‌ی شب. شب‌رو. دوندگی در شب.
حالا تنها کاری که باید بکنید این است که یکی از این اسامی را انتخاب کنید و داستانی بنویسید که با این عنوان جور در بیاید. ساده است.
۳٫ فهرست
رِی برَدبِری (Ray Bradbury)، وقتی تازه نویسندگی را آغاز کرده بود، فهرستی از اسم‌هایی که از ناخودآگاه وی نشأت می‌گرفت تهیه کرد. این فهرست به منبعی برای داستان‌های او بدل شد.
فهرست خودتان را تهیه کنید. اجازه بدهید ذهن‌تان در تصاویری از گذشته‌ی خودتان سیر کند و فوراً یک یا دو کلمه‌ای را که یادآور آن خاطره است یادداشت کنید. من یک بار این کار را کردم و به فهرستی با بیش از یکصد مورد رسیدم. برخی از موارد فهرست من به قرار زیر بود:
پرده‌ها (خاطره‌ای در باره‌ی توله‌سگی خانگی که پرده‌های نو مادرم را پاره کرد، و مادرم هم روز بعد توله‌سگ را به کسی بخشید. من به عنوان اعتراض از درختی بالا رفتم و از پایین آمدن امتناع کردم).
تپه (که من یک بار تصادفاً آن را به آتش کشیدم).
شومینه (که همیشه خانوادگی مقابل آن می‌نشستیم).
دود سیگار (پدرم، که عاشق سیگارهای ارزان‌قیمتش بود).
تک تک این کلمات و خاطرات می‌توانند نطفه‌ی داستان باشند. آنها از گذشته‌ی من نشأت می‌گیرند. می‌توانم یکی را انتخاب کنم و آزادانه به انواع احتمالاتی بیندیشم که مستقیماً از قلب و روح من سرچشمه گرفته اند. شما هم می توانید همین کار را انجام دهید.
۴٫ موضوعات
به چه موضوعاتی علاقه دارید؟ رابرت لودلام (Robert Ludlum) در جایی گفته: «فکر می‌کنم داستان‌های جذاب از یک جور احساس خشم زاده می‌شوند.» خشم برای نویسنده احساس فوق‌العاده‌ای است. پس شروع به تهیه‌ی فهرستی از موضوعات کنید. مثل:
سقط جنین
محیط زیست
کنترل سلاح
سیاست‌های رئیس‌جمهور
گفتگوهای تلویزیونی
آدم‌هایی که موقع رانندگی با تلفن همراه حرف می‌زنند.
ادوارد اَبی (Edward Abbey) فقید رمان‌های خود را بر اساس موضوعاتی می‌نوشت که برایش مهم بودند. برای او نویسندگی، علاوه بر یک حرفه، نوعی رسالت به حساب می‌آمد، و این یکی از دلایلی است که باعث می‌شد رمان‌های او برای جمع کثیری از خوانندگان الهام‌بخش باشند. اَبی باور داشت که نویسنده باید ندایی اخلاقی باشد. در جایی نوشته: «از آنجا که از نهادهای اجتماعی نمی‌توان انتظار حقیقت داشت، باید آن را از نویسندگان خود طلب کنیم!»
لذا یک راه برای اینکه خودتان را بنویسید این است: موضوعاتی را انتخاب کنید که انگشت روی نقاط حساس شما می‌گذارند، و بعد در باره‌ی آنها بنویسید!
اگر دیدگاه اخلاقی خود را در یک شخصیتِ سه‌بعدی تجسم ببخشید، شخصیتی که به‌جد تلاش می‌کند تا هدفی را محقق کند، تقریباً مطمئن باشید که داستان شما انباشته از عواطف و امکانات دراماتیک خواهد بود. چنین چیزی را برای داستان خود می‌خواهید؟ پس به شیوه‌ی زیر عمل کنید:
موضوعی را پیدا کنید که خون‌تان را به جوش می‌آورد. می‌تواند موضوعی جهانی باشد، مثل استراتژی نظامی، یا موضوعی محلی، مثل مدیریت مدارس. اما باید موضوعی باشد که احتمالاً مردم را از کوره در می‌برد.
موضع خود را مشخص کنید. دیدگاه اخلاقی شما در باره‌ی این موضوع چیست؟ به استدلال محکمی در دفاع از موضع خود برسید.
سپس، و از همه مهم‌تر اینکه، استدلال خوبی هم برای طرف مقابل پیدا کنید! کمتر چیزی در این دنیا سیاه و سفید است، و حتی کسانی که در سویه‌ی تاریک ایستاده‌اند نیز خود را در کاری که می‌کنند محق می‌دانند. کار شما به عنوان نویسنده این است که تصویر عمومی را ببینید، و این یعنی برخورد منصفانه با تمام شخصیت‌ها.
حالا از خودتان بپرسید: «چه نوع آدمی بیشترین گرایش را به هر یک از دو سوی این بحث دارد؟» برای هر دو طرف، شخصیت‌های مختلف را در نظر بگیرید. بعداً می‌توانید بهترین گزینه را انتخاب کنید.
اما به یاد داشته باشید که داستان موعظه نیست. کار شما ارائه‌ی داستانی جذاب است نه یک نطق غرا.
۵٫ آن را ببینید
اجازه بدهید تخیلتان فیلمی را برای شما به نمایش بگذارد:
به محض برخاستن از خواب بنشینید و از خودتان بپرسید «در این لحظه واقعاً دوست دارم در باره‌ی چه چیزی بنویسم؟» سه چیزی را که قبل از همه به ذهن‌تان می‌رسد فهرست کنید. ممکن است در قالب موضوعات باشند (مثل جرم و جنایت در شهرها، قتل از روی ترحم یا کشتن بیمار برای نجات او از درد و رنج، وکلا، مذهب) یا شخصیت‌ها (شخصیتی که در مواجهه با خطر از خود دل و جرئت نشان می دهد) یا موقعیت‌ها (چه خواهد شد اگر کسی در یک هواپیمای بدون بال بر فراز عراق گیر بیفتد؟). موردی را که بیش از همه شما را به هیجان می‌آورد انتخاب کنید.
چشم‌ها را ببندید و فیلم را شروع کنید. فقط بنشینید و «تماشا کنید». چه می‌بینید؟ اگر چیز جالبی است، سعی نکنید مهارش کنید. اگر دوست داشتید، به آن پر و بال بدهید، اما تا حد ممکن به تصاویر اجازه بدهید کار خودشان را بکنند. این کار را تا هر وقت دوست دارید ادامه بدهید.
آنگاه شروع به نوشتن کنید، بدون هیچ تفکری در باره‌ی ساختارِ پیرنگ، و تا بیست دقیقه بنویسید. در باره‌ی هر چیزی که از آن «فیلم» به یاد دارید بنویسید. می‌توانید در باره‌ی شخصیت‌ها، ایده‌های داستانی، مضامین یا هر چیزی دیگری یادداشت بردارید. فقط بنویسید. این کار را پنج روز متوالی تکرار کنید و هر روز به نوشته‌های خود بیفزایید.
یک روز استراحت کنید و آنگاه از یادداشت‌های خود پرینت بگیرید. آن را مرور کنید و بخش‌‌هایی که شما را به وجد می‌آورد علامت بزنید. حالا فرایند پرورش را آغاز کنید درحالیکه محک اصلی شما تازگی داستان است.
۶٫ آن را بشنوید
موسیقی راهی میانبر به قلب است. به موسیقی‌ای که شما را تکان می‌دهد گوش کنید. از سبک‌های مختلف انتخاب کنید ــ کلاسیک، موسیقی متن فیلم‌ها، راک، جاز، هر چیزی که فیوز شما را روشن می‌کند ــ و در حین گوش دادن، چشم‌ها را ببندید و تصاویر، صحنه‌ها یا شخصیت‌هایی را که به ذهن‌تان خطور می‌کنند تماشا کنید.
هر وقت چیزی یافتید که ارزش نوشتن داشت (که حتماً خواهید یافت) می‌توانید هر بار از همان قطعه برای گرفتنِ حس مناسب استفاده کنید.
۷٫ نخست شخصیت
شاید بهترین و سریع‌ترین راه برای رسیدن به ایده‌ی داستانی، از طریق شخصیت باشد. روش کار ساده است: شخصیتی پویا خلق کنید و ببینید شما را کجا می‌برد.
راه‌های مختلفی برای رسیدن به یک شخصیت بکر و دست اول وجود دارد. برخی از این راه‌ها به قرار زیر است:
تجسم کردن. چشم‌ها را ببندید و اولین کسی را که به ذهن‌تان خطور می‌کند «ببینید». این فرد را توصیف کنید. او را در جایی، هر جایی که دوست دارید، قرار دهید و ببینید چه اتفاقی می افتد. بعداً از خودتان بپرسید «چرا این شخصیت به این شیوه عمل می‌کند؟ چه الگویی از شخصیت در اینجا در حال شکل‌گیری است؟»
کسی را که می‌شناسید بازآفرینی کنید. شخصیت جالبی را از گذشته‌ی خود انتخاب کنید. او را «بازآفرینی کنید». شغل متفاوتی به او بدهید. حتی بهتر، جنسیت او را عوض کنید. عمو یا داییِ دیوانه‌ی شما اگر واقعاً زن بود چه شکلی می‌شد؟
آگهی فوت. هر روز در روزنامه‌ها آگهی‌های فوت چاپ می‌شود. این آگهی‌ها در واقع زندگینامه‌ی شخصیت‌ها هستند! از آنها اقتباس کنید. قسمت‌های جالب را بردارید و در مورد شخصیتی که خودتان خلق کرده‌اید به کار بگیرید. می‌توانید سن یا جنسیت شخصیت را تغییر دهید و ببینید چه اتفاقی می‌افتد. دست خود را باز بگذارید.
بدترین چیز. وقتی شخصیت خود را یافتید، این سؤال را بپرسید: بدترین چیزی که ممکن است برای این فرد اتفاق بیافتد چیست؟ هیچ بعید نیست که پاسخ شما به این پرسش، شروع یک داستان دلهره‌آور باشد، داستانی چنان جذاب که مخاطب نتواند زمین بگذارد.
۸٫ دزدیدن از بهترین‌ها
اگر شکسپیر می‌توانست این کار را بکند، شما هم می‌توانید. پیرنگ‌های خود را بدزدید. بله، شکسپیر به ندرت داستانی دست اول خلق کرده است. او قصه‌های قدیمی را برمی‌داشت و اثر انگشت جادویی خود را بر آنها میزد.
باید اذعان کرد که این کار امروزه سخت‌تر شده است. نمی‌توانید پیرنگ و شخصیت‌ها را یکجا کِش بروید و وانمود کنید که داستانی دست اول و بکر آفریده‌اید. ولی می‌توانید هسته و نطفه‌ی پیرنگی را بردارید و جادوی خودتان را به آن اضافه کنید. می‌توانید شخصیت‌ها و قراردادهای کلیدی را تغییر دهید (نگاه کنید به «چرخاندن یک ژانر» که در ادامه آمده). می توانید بخش‌هایی از همان داستان را استفاده کنید اما در عین حال به شیوه‌ی دستِ اولِ خودتان آن را بسط و گسترش دهید.
ویلیام نوبل (William Noble) در کتاب این پیرنگ را بدزدید! می نویسد «اصیل و دست اول بودن کلیدِ سرقتِ ادبی است.» منظورش این است که نمی‌توانید دقیقاً خودِ پیرنگ را با همان شخصیت‌ها بدزدید. ولی می‌توانید الگویی را (و پیرنگ در واقع چیزی جز یک الگوی داستانی نیست) بردارید و استفاده کنید.
۹٫ چرخاندن یک ژانر
تمام ژانرها قراردادهای دیرپا دارند. به عبارت دیگر مخاطب در مواجهه با داستان‌های ژنریک، منتظرِ برخی لحظات و قسمت‌هاست. چرا این انتظارات را وارونه نکنیم؟
خیلی آسان است که مثلاً یک قصه‌ی وسترن را برداریم و آن را در فضا قرار دهیم. در فیلم‌ جنگ ستارگان بسیاری از درونمایه‌های وسترن را می‌توان یافت (مثلاً صحنه‌ی میخانه را به یاد دارید؟). به همین ترتیب، فیلم outland با بازی شان کانری شبیه ماجرای نیمروز است اما در یکی از قمرهای مشتری اتفاق می‌افتد. حس شخصیت‌های رمان The Thin Man نوشته‌ی دَشیل هَمِت، در رمان گربه‌ای که از میان دیوار می‌گذرد نوشته ی رابرت هین‌لین (Robert A. Heinlein)، به آینده منتقل شده است.
حتی سریال غربِ وحشیِ وحشی در واقع همان داستان جیمز باند بود در غرب قدیم. یکی از نمونه‌های درخشان چرخاندن یک ژانر که به بخشی از فرهنگ عمومی آمریکا بدل شده است.
پس با ژانرها، قراردادها و انتظارات بازی کنید. آنها را با هم مخلوط کنید. در هر گوشه‌ای از آن ایده‌ای نهفته است.
۱۰٫ گرایشی را پیش‌بینی کنید
داستان‌ها ممکن است صرفاً به دلیل موضوعشان «داغ» باشند. اگر قادر باشید روی موجِ یک موضوع داغ، قبل از رسیدن آن، سوار شوید شاید به موفقیت بزرگی برسید.
البته شگرد کار این است که بتوانید موضوعاتی که ذهن عموم مردم را به خود مشغول خواهند کرد پیش‌بینی کنید. چگونه؟
بهترین منبع مجلات تخصصی است. با خواندن این مجلات معمولاً می‌توانید پنجره‌ای به حوزه‌هایی که در آینده‌ی نزدیک یا دور، مورد توجه عموم مردم قرار خواهند گرفت باز کنید.
این کار چندان وقتگیر هم نیست. به دکه‌های روزنامه فروشی بروید و شروع به تورق مجلات تخصصی کنید. موضوع جالبی را انتخاب و از خودتان سؤال کنید:
این موضوع ممکن است برای چه کسی مهم باشد؟
این آدم یک سال دیگر یا ده سال بعد، در این باره چه خواهد کرد؟
چه خواهد شد اگر تمام افراد جامعه به این موضوع علاقه‌مند شوند؟
چه خواهد شد اگر تمام افراد جامعه این موضوع را رد کنند؟
بیش از همه به چه کسی آسیب خواهد زد؟
۱۱٫ تورق روزنامه‌ها
روزنامه بخوانید. تمام بخش‌ها را مرور کنید. ابزار هدف‌یابی خود را روی جرقه‌هایی تنظیم کنید که باعث می‌شوند ذهن شما در مسیرهای بکر و تازه حرکت کند. مقاله‌ای را بردارید و یک رشته سؤال‌های «چه خواهد شد اگر…؟» مطرح کنید تا آنچه یافته‌اید را بسط دهد. اگر مقاله حاوی اطلاعاتی است که ممکن است بعداً به دردتان بخورد، آن را ببرید و در جعبه‌ای نگهداری کنید.
۱۲٫ تحقیق جیمز ای. میچِنِر (James A. Michener) «نوشتن» هر کتاب را از چهار یا پنج سال جلوتر آغاز می‌کرد. وقتی «احساس می‌کرد چیزی در حال آمدن است»، شروع به خواندنِ ۱۵۰ تا ۲۰۰ کتاب در باره‌ی موضوع می‌کرد. منابع مختلف را تورق می‌کرد، می‌خواند و چک می‌کرد. همه‌ی این مطالب را در ذهن خود حفظ می‌کرد و سرانجام دست به قلم می‌برد. تمام آن مطالب، انبوهی از ایده‌ها را در اختیار وی قرار می‌داد.
امروزه با وجود اینترنت، تحقیق به مراتب آسان‌تر شده است. اما روش‌های قدیمی را نادیده نگیرید. کتاب‌ها هنوز وجود دارند، و همیشه می‌توانید با آدم‌هایی که اطلاعات تخصصی در باره‌ی موضوع دارند مصاحبه کنید. و اگر وضع مالی اجازه می‌دهد، به یک محل خاص سفر کنید و به تمامی در آن غرق شوید. مطمئن باشید به رگه‌هایی غنی از مواد و مطالب داستانی خواهید رسید.
متخصصین را نیز فراموش نکنید. آدم‌هایی را که در حوزه‌ی کاری خود سرآمد هستند پیدا و با آنها مصاحبه کنید. به سراغ آدم‌های عادی‌ که در دوره‌ یا مکانی خاص زندگی کرده‌اند بروید و اطلاعات و جزئیات دقیق را از آنها بگیرید.
یک روش سریع برای ایده گرفتن از تحقیق به قرار زیر است:
کتابی غیر داستانی در باره‌ی موضوعی که همیشه به آن علاقه‌مند بودید انتخاب کنید.
برای رسیدن به یک دید کلی، آن را تورق کنید.
ایده‌هایی که به ذهن‌تان می ‌رسند را یادداشت کنید.
کتاب را با دقت بیشتر بخوانید.
ایده‌های بیشتری پیدا کنید، و آنهایی که قبلاً نوشته‌اید را شرح و بسط دهید.
این کار را بکنید و مطمئن باشید به زودی قلب شما با بخش خاصی از مطلب که شما را به وجد می‌آورد ارتباط برقرار خواهد کرد.
۱۳٫ «چیزی که واقعاً می‌خواهم در باره‌ی آن بنویسم عبارت است از…»
این تمرین را بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب انجام دهید. ناخودآگاه شما در طول شب آزادانه در حال پرواز بوده است. حتماً چیزهایی برای گفتن به شما دارد. پس فنجان قهوه را بردارید و دست به قلم شوید یا پشت صفحه‌ی کامیپیوتر بنشینید. با این جمله شروع کنید: «چیزی که واقعاً می‌خواهم در باره‌ی آن بنویسم عبارت است از…»
ده دقیقه بی‌وقفه بنویسید. افکاری را که به ذهن‌تان خطور می‌کند دنبال کنید، آنها را گسترش دهید، به افکار دیگر بپردازید، روی جریان‌های خودآگاهی خود شناور شوید.
این کار نه تنها برای ایده‌پرازی مفید است بلکه باعث گرم شدن عضلات نویسندگی می‌شود. از این تمرین می‌توانید برای شروع یک روزِ کاری استفاده کنید.
. مشغله‌ی ذهنی
عمیق‌ترین عواطف هر شخصیت ناشی از یک مشغله‌ی وسواسی است. این مشغله‌ی ذهنی شخصیت را پیش می‌راند و محرکِ کنش‌های اوست. از این رو، بهترین تخته‌ی پرش برای ایده‌هاست.
چه چیزهایی به مشغله‌ی ذهنی آدم‌ها تبدیل می‌شوند؟ منیت؟ ظاهر؟ هوس؟ شغل؟ دشمنان؟ موفقیت؟
مشغله‌ی ذهنیِ شخصیت ژاور در رمان بینوایان چیست؟ وظیفه. این مشغله‌ی وسواسی منجر به تعصب و تحجر فکری او و سرانجام مرگش می‌شود.
مشغله‌ی وسواسی کاپیتن اِیهَب چیست؟ یک نهنگ بزرگ و سفید. بدون این مشغله‌ی ذهنی، رمان موبی دیک به وجود نمی‌آمد.
مشغله‌ی ذهنیِ دوریان گرِی جوانی است.
تمام شخصیت‌ها در فیلم شاهین مالت دل‌مشغولِ پرنده‌ی سیاه هستند.
در فیلم بر باد رفته، رت دل‌مشغولِ اسکارلت است. اسکارلت دل‌مشغولِ اَشلی است. تمام داستان اینجاست.
شخصیتی را خلق کنید. یک مشغله‌ی وسواسی به او بدهید. ببینید به کجا ختم می‌شود.
۱۵٫ سطر اول
دین کونتز (Dean Koontz) رمان صدای شب را بر اساس این سطر افتتاحیه نوشت، سطری که موقع «بازی با ایده» نوشته بود: رُی پرسید «تا حالا چیزی رو کُشتی؟»
بعد از نوشتن این سطر بود که کونتز تصمیم گرفت رُی پسری چهارده ساله باشد. آنگاه دو صفحه دیالوگ نوشت که شروع رمان بود. اما همه چیز از یک سطر شروع شد، سطری که گلویش را فشرد و رهایش نکرد.
جوزف هِلِر (Joseph Heller) در استفاده از سطر اول برای اشاره به رمان مشهور بود. یک روز در اوج درماندگی و استیصال، درحالیکه نیاز داشت رمانی را آغاز کند اما هیچ ایده‌ای نداشت، این چند سطر افتتاحیه به ذهنش رسید: «در دفتری که در آن کار می‌کنم، چهار نفر هستند که از آنها می ‌ترسم. تک تک این چهار نفر از پنج نفر می ‌ترسند.»
این دو سطر بلافاصله منجر به چیزی شد که هلر آن را «انفجار امکانات و گرینه‌ها» می‌نامد. نتیجه‌ی کار رمانِ اتفاقی افتاد بود.
به همین ترتیب، رمان کلاسیکِ Catch-22 زمانی آغاز شد که او این دو سطر را نوشت: «اتفاقی که افتاد عشق در اولین نگاه بود. اولین باری که پدر روحانی را دید، یک نفر دیوانه‌وار عاشقش شد.» هلر بعداً اسم شخصیت، یوساریان، را جای یک نفر گذاشت و تصمیم گرفت پدر روحانی، نه یک کشیش زندان، که کشیش ارتش باشد. نطفه‌ی داستان در این دو سطر بسته شد.
نوشتن سطر اول کاری مفرح است. امتحان کنید. تخیل‌تان از شما ممنون خواهد شد.
۱۶٫ یک پیش‌درآمد بنویسید
امروزه داستان‌های جذاب معمولاً با یک مقدمه‌ی پرتحرک شروع می‌شوند. لزومی هم ندارد حتماً در باره‌ی شخصیت اصلی باشد. ولی اتفاقی هیجان‌انگیز، رازآمیز، دلهره‌آور یا تکان‌دهنده روی می‌دهد که باعث می‌شود مخاطب با خودش بگوید «بهتره داستان رو دنبال کنم تا بفهمم چرا این اتفاق افتاد.»
نوشتن شروع جذاب کاری به نسبت ساده است. اما ایده‌هایی که با یک پیش‌درآمد خوب خلق می‌کنید، ممکن است به داستانی کامل ختم شوند. و هرازگاه نوشتن یک پیش‌درآمد ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ کلمه‌ای تمرین فوق‌العاده‌ای برای نوشتن یک داستان جذاب است.
۱۷٫ نقشه‌ی ذهن
تمرین معتبر و قدیمیِ کشیدن نقشه‌ی ذهن همیشه روش خوبی برای خلق کردن است. نقشه‌ی ذهن به عبارت ساده عبارت است از طراحی شبکه‌ای از تداعی‌های سریع ذهنی، که به شیوه‌ای تصویری ارائه می‌شود. این فرایند را می‌توان به سه مرحله تقسیم کرد:
آماده. کلمه یا مفهومی را برای پرورش دادن انتخاب کنید. می‌تواند کلمه یا مفهومی باشد که از قبل در ذهن داشته‌اید، یا می‌توانید آن را به شکلی تصادفی انتخاب کنید. کلمه را در وسط یک برگ کاغذ سفید بنویسید و دایره‌ای دور آن بکشید.
آتش. بدون فکر زیاد، به ذهن‌تان اجازه بدهید ارتباط‌ها و تداعی‌ها را به روی کاغذ بیاورد. در این مرحله نگران معنادار بودن آنها نباشید. فقط بنویسید. اجازه بدهید تداعی‌ها منجر به تداعی‌های بعدی شوند. کاغذ را پر کنید.
هدف. طولی نمی‌کشد که ذهنِ الگومند شما چیزی به شما می‌دهد که گابریل لاسر ریکو (Gabriele Lusser Rico) آن را «تغییر آزمون ـ شبکه» می‌نامد. این در واقع «حس جهت‌یابی» تازه‌ای است که به واسطه‌ی تداعی‌های انجام شده به شما دست می‌دهد. به عبارت دیگر، این تغییر یا جا‌به‌جایی، حس تازه‌ای از جهت‌یابی یا تمرکز بر اساس نقشه‌ی ذهنی شما به وجود می‌آورد. پیامی را که ذهن انفجاری‌تان می‌خواهد به شما بدهد تشخیص می‌دهید. یعنی به یک ایده می‌رسید.
۱۸٫ پایان عالی
چرا کازابلانکا فراتر از یک فیلم خوب است؟ چه چیزی باعثِ تأثیرِ ماندگار این فیلم شده است؟ به عقیده‌ی من پایان آن، و آن سطر فوق‌العاده‌ی نهایی: «لویی، فکر کنم این شروع یک دوستی زیباست.»
یک پایان عالی.
پایان‌ معمولاً موفقیت یا شکست داستان را رقم می‌زند. اگر پایان سرد و بی‌روح باشد، مخاطب را ناراضی می‌کند، حتی اگر آنچه پیش از آن آمده جذاب باشد. فرانک کاپرا در جایی اعتراف کرده که همین اتفاق برای فیلمش جان دو را ملاقات کن افتاد. مقدمه‌چینی‌های داستان فوق‌العاده بود اما وقتی به پایان خود رسید، کاپرا و نویسندگان نمی‌دانستند چه کنند. منطقی‌ترین نتیجه برای جان دو این بود که از ساختمان بپرد و خودش را بکشد. اما این کار منجر به پایانی تلخ و غم‌انگیز می‌شد. انتخابی که در نهایت کردند، اینکه یک آدم عادی به بالای ساختمان برود و او را نجات دهد، چندان حقیقی و باورپذیر به نظر نمی‌رسید. سازندگان فیلم عرصه را بر خودشان تنگ کرده بودند.
اگر پایان تا این حد مهم است، چرا نخست یک پایان عالی طراحی نکنیم؟ روش زیر را امتحان کنید:
یک صحنه‌ی پایانی را در سالن نمایش ذهن‌تان تصور کنید.
موسیقی‌ای که باید این صحنه را همراهی کند بشنوید.
اجازه بدهید طیف کامل عواطف ظاهر شود.
شخصیت‌ها را به نحوی که دوست دارید اضافه کنید تا کشمکش تشدید شود.
با واریاسیون‌های مختلف این درونمایه بازی کنید تا چیزی فراموش‌نشدنی اتفاق بیفتد.
آنگاه از خوتان بپرسید:
شخصیت‌ها چه کسانی هستند؟
چه شرایطی باعث رسیدن آنها به این نقطه شده است؟
چگونه می‌توانم داستان را رو به عقب دنبال کنم و به نقطه‌ی شروع منطقی آن برسم؟
بسیاری از نویسندگان بر این باورند که داشتن یک پایان محتمل در ذهن، بهترین قطب‌نمای داستان است. با این تمرین دست کم به شخصیت‌های قوی می‌رسید.

۱۹٫ مشاغل
خودانگاره‌ی ما (یعنی تصوری که از خودمان داریم) تا حد زیادی به شغل ما ــ کاری که می‌کنیم و میزان مهارتی که در آن داریم ــ بستگی دارد. علاوه بر این، هر شغل، فرهنگِ خاص خود را یدک می‌کشد. لذا کاری که افراد می‌کنند، ذاتاً حاوی انبوهی از مواد و مصالح داستانی است.
سعی کنید بر اساس شغل‌های جذاب به ایده‌های داستانی برسید. خیلی مفید است که فهرستی از مشاغل جالبی که موقع خواندن کتاب، روزنامه یا مجله، به آنها برمی‌خورید تهیه کنید.
۲۰٫ توصیف
فرض کنید مقابل یک برگ کاغذ سفید یا پرده‌‌ی نمایش نشسته‌اید و هیچ فکری در سر ندارید. هیچ. تمام امکانات خود را مصرف کرده‌اید. نویسنده‌ا‌ی هستید درمانده و بلاتکلیف.
بسیار خوب. خیلی از نویسنده‌ها با شما در این بدبختی شریک‌اند. و راهی برای خروج از آن یافته‌اند. پاسخ این است: به هر حال فقط بنویسید.
یی. ال. دوکتروف (E. L. Doctorow) قبل از نوشتن رگتایم درمانده و مستأصل بود. خودش توضیح می‌دهد «درحالیکه رو به دیوار اتاق کارم در خانه‌ام در نیو روشل نشسته بودم، چنان بی‌تابِ نوشتن بودم که شروع کردم به نوشتن در باره‌ی دیوار. بعضی از روزهای ما نویسنده‌ها اینگونه می‌گذرد. بعد در باره‌ی خانه‌ای نوشتم که به دیوار متصل بود. خانه در سال ۱۹۰۶ ساخته شده بود، لذا به آن دوره فکر کردم و اینکه خیابان برودویو آن موقع چه شکلی بود: ترامواها در امتداد خیابان تا پایین تپه می‌رفتند؛ مردم در تابستان برای خنک شدن لباس‌های سفید می‌پوشیدند. تدی روزولت رئیس‌جمهور بود. هر تصویر به تصویر بعدی منتهی و کتاب به همین شکل شروع شد، از طریق توصیف آن چند تصویر.»
موپاسان (Maupassant) همیشه توصیه می‌کرد «کاغذ سفید را سیاه کنید.» جیمز تربر (James Thurber) در جایی گفته «سعی نکنید درست بنویسید، فقط بنویسید.»
بی‌تابِ نوشتن هستید؟
کاغذ سفید را سیاه کنید. همین حالا!
پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *